چند سال پیش کودکی در دریاچه ای مشغول شنا بود. مادرش از پنجره مشغول تماشای او

بود و از شادی کودکش لذت می برد.

ناگهان مادر تمساحی  را دید که به سمت کودکش می آمد.مادر سریعا به سمت کودک آمد و او را صدا زد اما دیر شده بود....

تمساح پاهای کودک را گرفته بود و می خواست به زیر آب بکشد. مادر دست های پسرش را

گرفته بود .

عشق او از قدرت تمساح بیشتر بود و اجازه نمی داد تمساح فرزندش را به زیر آب بکشد.

ناگهان دهقانی که از آن نزدیکی رد می شد صدای فریاد های مادر را شنید و خود را به آنها رساند

و با چنگک به سر تمساح زد و او را فراری داد. کودک را به بیمارستان رساندند.

پس از بهبودی و بازگشت کودک به خانه هنگامی که خبرنگاران در حال مصاحبه با او بودند ،

از پسر خواستند تا محل زخم های تمساح را به آنها نشان دهد.

کودک ابتدا با ناراحتی محل زخم های پای خود که در اثر گاز گرفتن تمساح بود نشان داد

سپس ، با افتخار سر خود را بالا گرفت و زخم هایی که روی بازوانش بود نشان داد و گفت :

این ها جای عشق مادرم است. خراش ناخن هایش وقتی داشت مرا نجات میداد. ..

 

 

گاهی مثل یک کودک قدرشناس ، خراش های خداوند را به خودت نشان بده.

خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.. .

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رخساره | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.